قصه ها

قصه ها Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from قصه ها, Istanbul.
(2)

📚 خوش‌آمدید به دنیای قصه‌ها!🙏❤
📖 روایت‌گر جذاب‌ترین داستان‌ها و سریال‌ها 🎬
🌟 اینجا قصه‌ها زنده می‌شوند!"🎉
✨ از افسانه‌ها تا واقعیت!❤️‍🩹
✨ برای هر رویا، یک روایت...🌹
🌟 جایی برای عاشقان داستان و سریال 🎥🌻

اگر کسی همیشه آنلاین باشد، اما از زندگی واقعی‌اش لذت نبرد، مشکل از کجاست؟
07/09/2026

اگر کسی همیشه آنلاین باشد، اما از زندگی واقعی‌اش لذت نبرد، مشکل از کجاست؟

🩸 خونی که زمین فراموش نمی‌کندنیمه‌های شب بود...کوچه‌ها در سکوت فرو رفته بودند. مردی با خشم و کینه، دست به کاری زد که دیگ...
07/09/2026

🩸 خونی که زمین فراموش نمی‌کند

نیمه‌های شب بود...

کوچه‌ها در سکوت فرو رفته بودند. مردی با خشم و کینه، دست به کاری زد که دیگر هیچ راه برگشتی نداشت؛ جان انسانی را گرفت.

صبح که شد، همه‌چیز تغییر کرده بود.

خانه‌ای عزادار شده بود، مادری چشم‌انتظار فرزندش مانده بود و کودکی دیگر صدای پدرش را نمی‌شنید.

قاتل تصور می‌کرد با پنهان شدن از مردم، ماجرا تمام می‌شود؛ اما نمی‌دانست که از عدالت خداوند نمی‌توان پنهان شد.

خداوند در قرآن می‌فرماید:

«وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ...»

«و هر کس مؤمنی را عمداً بکشد، کیفرش دوزخ است...» (سوره نساء، آیه ۹۳)

آن شب، مرد فهمید که یک لحظه خشم می‌تواند سرنوشت یک انسان را برای همیشه تغییر دهد.

اما داستان فقط درباره قاتل نبود؛ درباره ارزش جان انسان بود.

خداوند می‌فرماید:

«وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ»

«و جانی را که خدا حرام کرده است، جز به حق نکشید.» (سوره اسراء، آیه ۳۳)

زندگی انسان هدیه‌ای الهی است؛
و خونی که ناحق بر زمین ریخته شود، با فراموش شدنِ ماجرا از بین نمی‌رود.

گاهی یک لحظه خشم، یک عمر پشیمانی می‌آورد؛ پس پیش از آنکه دستت کاری کند که قلبت تا پایان عمر برایش گریه کند، خشم خود را متوقف کن.

📚  #حکایت | ثروتی که پدر را دوباره عزیز کرد!روزی روزگاری، مردی ثروتمند تمام دارایی و سرمایه‌اش را برای همسر و فرزندانش خ...
03/09/2026

📚 #حکایت | ثروتی که پدر را دوباره عزیز کرد!

روزی روزگاری، مردی ثروتمند تمام دارایی و سرمایه‌اش را برای همسر و فرزندانش خرج کرد. هرچه داشت، بی‌دریغ در اختیار خانواده گذاشت؛ خانه، مال، سرمایه و هر آنچه در زندگی اندوخته بود.

اما روزگار چرخید...

مرد کم‌کم از مال و ثروت تهی شد. وقتی دیگر چیزی برای بخشیدن نداشت، رفتار خانواده نیز تغییر کرد. همان کسانی که روزی اطرافش بودند، یکی‌یکی از او فاصله گرفتند؛ تا جایی که سرانجام، پدر پیر را از خانه بیرون کردند!

مرد دل‌شکسته، نزد یکی از دوستان دانایش رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد.

دوستش گفت:

«اگر می‌خواهی حقیقت محبتشان را بفهمی، کاری را که می‌گویم انجام بده.»

مرد با اندک پولی که برایش باقی مانده بود، یک جعبه خاتم‌کاری بسیار زیبا خرید. جعبه را قفل کرد و از آن روز به بعد، حتی یک لحظه هم آن را از خودش جدا نکرد.

هرکس می‌پرسید:

«داخل این جعبه چیست؟»

با لبخندی مرموز می‌گفت:

«تمام ثروت من... جواهرات گران‌قیمتی است که سال‌ها جمع کرده‌ام.»

خبر خیلی زود به گوش فرزندان رسید.

ناگهان همان فرزندانی که پدر را از خانه بیرون کرده بودند، دوباره به سراغش آمدند!

یکی گفت: «پدر جان، بیا با من زندگی کن.»

دیگری گفت: «نه! پدر باید پیش من باشد، من بهتر از او مراقبت می‌کنم.»

روز دیگر دامادها نیز وارد ماجرا شدند. هرکدام می‌خواستند پدر پیر را نزد خود نگه دارند؛ نه از روی محبت، بلکه به امید رسیدن به آن جعبه اسرارآمیز!

کار حتی به جایی رسید که بر سر نگهداری از پدر با یکدیگر اختلاف پیدا کردند.

پدر که حالا حقیقت را فهمیده بود، میانشان داوری کرد و گفت:

«یک ماه نزد یکی از شما می‌مانم و ماه بعد نزد دیگری.»

از آن روز، هرکدام برای به‌دست آوردن رضایت پدر، برایش سنگ تمام می‌گذاشتند؛ بهترین غذا، بهترین لباس و بهترین پذیرایی...

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که تمام این محبت‌ها، امتحانی بیش نیست.

سرانجام، روزی پدر همه را دور خود جمع کرد و گفت:

«شما خوب می‌دانید که من در حق شما پدری‌ام را تمام کرده‌ام. این جعبه و هرچه در آن است، نزد معتمد محل به امانت می‌گذارم تا پس از مرگ من، میان شما به‌طور مساوی تقسیم شود.»

فرزندان از شنیدن این سخن بسیار خوشحال شدند!

مدت‌ها گذشت...

تا اینکه پدر از دنیا رفت.

پس از پایان مراسم، فرزندان با عجله نزد معتمد محل رفتند.

گفتند: «جعبه را بیاورید؛ وقت تقسیم میراث فرا رسیده است.»

معتمد جعبه را آورد.

همه با هیجان منتظر بودند ببینند چه جواهراتی درون آن است.

قفل را باز کردند...

اما ناگهان همه مات و مبهوت ماندند! 😳

درون جعبه، نه خبری از طلا بود و نه جواهری.

فقط یک تکه از آلت الاغ و یک کاغذ کوچک قرار داشت.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«این آلت الاغ در ماتحت کسی که تا زنده است تمام اموالش را به زن و فرزندش می‌دهد!» 🤦‍♂️

فرزندان با دیدن نوشته، سرهایشان را پایین انداختند.

آن روز فهمیدند که پدرشان نه تنها جواهرات نداشته، بلکه با آخرین نقشه‌اش حقیقت تلخی را به آنان نشان داده است:

کسی که تمام زندگی‌اش را بدون تدبیر برای دیگران خرج می‌کند، ممکن است روزی که دیگر چیزی برای بخشیدن ندارد، همان دیگران او را فراموش کنند.

💡 درس حکایت: به خانواده‌ات محبت کن، برایشان زحمت بکش و دستشان را بگیر؛ اما خودت را کاملاً بی‌پناه نکن.

محبت، با بی‌تدبیری فرق دارد؛
و بخشندگی، به این معنا نیست که آینده و عزت خودت را نابود کنی.

شکر خدایی را که؛بودنش پایان تمام رنج‌هاستقصه ها
03/09/2026

شکر خدایی را که؛
بودنش پایان تمام رنج‌هاست

قصه ها

آخرین چای مادرصبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که پسر جوان، آرام از کنار مادرش خداحافظی کرد.مادر دستش را گرفت و گفت:«پسرم، ...
31/08/2026

آخرین چای مادر

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که پسر جوان، آرام از کنار مادرش خداحافظی کرد.

مادر دستش را گرفت و گفت:

«پسرم، زود برگرد... چایت را آماده می‌کنم.»

پسر لبخند زد و از خانه بیرون رفت.

او نمی‌دانست این آخرین باری است که صدای مادرش را می‌شنود.

سال‌ها پیش، در یکی از روستاهای افغانستان، پسری جوان برای پیدا کردن کار مجبور شد خانه و مادر پیرش را ترک کند. خانواده فقیر بودند و سفر برایش آسان نبود، اما امید داشت با پیدا کردن کار، روزی با دست پُر به خانه برگردد.

هر بار که با مادرش تماس می‌گرفت، مادر همان سؤال را می‌پرسید:

«پسرم، کی برمی‌گردی؟»

و او همیشه می‌گفت:

«به‌زودی مادر... فقط کمی صبر کن.»

روزها گذشتند.

ماه‌ها گذشتند.

اما «به‌زودی» هیچ‌گاه نرسید.

یک روز خبر رسید که مادر بیمار شده است.

پسر همه چیز را رها کرد و راه خانه را در پیش گرفت.

وقتی به روستا رسید، خانه ساکت بود.

همسایه‌ای او را دید، چند لحظه سکوت کرد و گفت:

«پسرت... مادرت چند روز پیش از دنیا رفت.»

پسر خشکش زد.

وارد اتاق مادر شد.

کنار دیوار، همان استکان قدیمی چای هنوز روی طاقچه بود؛ استکانی که مادر هر بار برای او چای می‌ریخت.

پسر استکان را برداشت، آن را به سینه‌اش فشرد و برای نخستین بار با صدای بلند گریه کرد.

زیر لب گفت:

«مادر... من برگشتم.
اما تو چرا صبر نکردی؟»

آن شب، هیچ‌کس جوابش را نداد.

فقط باد سرد از پنجره وارد اتاق می‌شد و پرده را آرام تکان می‌داد.

گاهی ما آن‌قدر منتظر ساختن آینده می‌مانیم که فراموش می‌کنیم عزیزانمان فقط یک «امروز» دارند.

اگر مادرتان هنوز زنده است، محبت کردن به او را به فردا موکول نکنید؛
چون بعضی «فرداها» هرگز نمی‌رسند.

چرا بعضی جوامع امن‌ترند؛ مشکل از کجاست؟گاهی یک پرسش ساده می‌تواند آدم را ساعت‌ها به فکر فرو ببرد:اگر اخلاق، عدالت، برادر...
30/08/2026

چرا بعضی جوامع امن‌ترند؛ مشکل از کجاست؟

گاهی یک پرسش ساده می‌تواند آدم را ساعت‌ها به فکر فرو ببرد:

اگر اخلاق، عدالت، برادری و احترام به انسان ارزش‌های مهمی هستند، چرا در بعضی جوامعی که بسیار درباره این ارزش‌ها سخن گفته می‌شود، هنوز خشونت، فساد، بی‌اعتمادی و بی‌قانونی تا این اندازه دیده می‌شود؟

من فکر می‌کنم پاسخ این پرسش را نباید فقط در دین جست‌وجو کرد و نه فقط در مردم. جامعه مجموعه‌ای از عوامل مختلف است؛ از نوع حکومت و کیفیت قانون گرفته تا آموزش، اقتصاد، فرهنگ عمومی، عدالت اجتماعی و میزان اعتماد مردم به یکدیگر.

موضوع جالب اینجاست که وقتی به برخی کشورهای آرام جهان نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم امنیت فقط به داشتن پلیس و مجازات مربوط نیست.

در فنلاند، اعتماد اجتماعی و کیفیت آموزش و خدمات عمومی نقش مهمی در زندگی مردم دارد.

در سنگاپور، نظم عمومی و اجرای جدی قانون باعث شده است مردم با چارچوب‌های مشخصی زندگی کنند.

در سوئیس، ثبات اقتصادی، نهادهای قدرتمند و قانون‌مداری به ایجاد اعتماد عمومی کمک کرده است.

در نیوزیلند و ایسلند نیز عواملی مانند اعتماد اجتماعی، ثبات و سطح پایین خشونت، در احساس امنیت مردم نقش دارند.

اما یک نکته را نباید فراموش کنیم: هیچ‌کدام از این کشورها جامعه‌ای کاملاً بی‌مشکل نیستند و نمی‌توان گفت تمام موفقیت آنها فقط به یک عامل مربوط می‌شود.

پس سؤال مهم‌تر این است:

چه چیزی باعث می‌شود یک جامعه بتواند ارزش‌های خوب را از حرف و شعار به رفتار روزمره تبدیل کند؟

ممکن است ما درباره عدالت بسیار صحبت کنیم، اما اگر قانون برای همه یکسان اجرا نشود، عدالت فقط یک واژه باقی می‌ماند.

ممکن است درباره امانت‌داری سخن بگوییم، اما اگر دروغ و فساد عادی شود، اعتماد اجتماعی از بین می‌رود.

ممکن است درباره برادری صحبت کنیم، اما اگر مخالف خود را دشمن بدانیم، جامعه به جای همکاری، وارد چرخه درگیری می‌شود.

به همین دلیل، به نظر من مسئله اصلی فقط این نیست که یک جامعه چه دینی دارد؛ مسئله مهم‌تر این است که آن جامعه چگونه ارزش‌های اخلاقی و انسانی را در زندگی واقعی اجرا می‌کند.

اگر ما مسلمانان به عدالت، امانت، مهربانی، احترام به انسان و مبارزه با ظلم باور داریم، باید این ارزش‌ها را در رفتار خود، در خانواده، در بازار، در اداره، در سیاست و در برخورد با مخالفانمان نشان دهیم.

شاید به جای اینکه همیشه خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، بهتر باشد از خودمان بپرسیم:

چرا میان آنچه می‌گوییم و آنچه انجام می‌دهیم گاهی چنین فاصله بزرگی وجود دارد؟

من فکر می‌کنم پیشرفت واقعی از زمانی آغاز می‌شود که به جای دفاع کورکورانه از خودمان، ضعف‌های خود را هم ببینیم و برای اصلاح آنها شجاعت داشته باشیم.

این موضوع برای من یک پرسش باز است:

به نظر شما، مهم‌ترین عامل امنیت و آرامش یک جامعه چیست؛ دین و فرهنگ، قانون و حکومت، آموزش، اقتصاد، یا اعتماد میان مردم؟

🥰🙏🌺
29/08/2026

🥰🙏🌺

رازِ یک زیانروزی تاجری توانگر در شهر زندگی می‌کرد؛ مردی سخت‌کوش که سال‌ها زحمت کشیده بود تا سرمایه‌ای برای خود فراهم کند...
29/08/2026

رازِ یک زیان

روزی تاجری توانگر در شهر زندگی می‌کرد؛ مردی سخت‌کوش که سال‌ها زحمت کشیده بود تا سرمایه‌ای برای خود فراهم کند. او هر صبح با امید فراوان به دکانش می‌رفت و تا شام به کار و تجارت مشغول بود.

اما روزی حادثه‌ای پیش آمد که همه‌چیز را برای لحظه‌ای دگرگون کرد. معامله‌ای که با امید فراوان انجام داده بود، به نتیجه نرسید و ناگهان هزار دینار از سرمایه‌اش از دست رفت.

تاجر بسیار اندوهگین شد. ساعتی در سکوت نشست و حساب کرد که چه مقدار از دارایی‌اش کم شده است. غمِ از دست دادن مال، دلش را سنگین کرده بود؛ اما چیزی بیش از خودِ خسارت او را نگران می‌کرد: زبان مردم.

او می‌دانست اگر خبر این زیان در شهر بپیچد، برخی به جای همدردی، خوشحال خواهند شد و پشت سرش سخن خواهند گفت.

پس پسرش را نزد خود خواند و گفت:

— پسرم! امروز هزار دینار از مال ما از دست رفت؛ اما از تو می‌خواهم این سخن را با هیچ‌کس در میان نگذاری.

پسر با احترام گفت:

— ای پدر! فرمان تو را اطاعت می‌کنم و این راز را با کسی نخواهم گفت. اما یک چیز را نمی‌فهمم؛ فایده‌ی پنهان داشتن این مصیبت چیست؟ مگر دانستن یا ندانستن مردم چه تفاوتی دارد؟

پدر لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با آرامش پاسخ داد:

— پسرم، مصیبت وقتی به سراغ انسان می‌آید، نباید اجازه دهد که خودش آن را بزرگ‌تر کند. ما یک‌بار هزار دینار از دست داده‌ایم؛ اگر آن را برای هر دوست و دشمنی بازگو کنیم، ممکن است بار دیگر چیزی گران‌تر از پول از دست بدهیم: آرامش و آبرویمان را.

سپس گفت:

— اگر مردم از زیان ما باخبر شوند، دو اتفاق ممکن است رخ دهد. یکی آن‌که بعضی‌ها از شکست ما خوشحال شوند و دیگری آن‌که عده‌ای زبان به سرزنش و طعنه بگشایند. در این صورت، یک مصیبت دو مصیبت می‌شود:

یکی نقصانِ مایه و دیگری شماتتِ همسایه.

پسر سرش را پایین انداخت و گفت:

— اکنون فهمیدم، پدر. پس هر دردی را نباید برای هر کسی تعریف کرد.

پدر لبخندی زد و گفت:

— آری پسرم. هر گوشی محرم راز نیست و هر زبانی شایسته شنیدن درد انسان نیست. بعضی آدم‌ها وقتی می‌شنوند تو شکست خورده‌ای، دستت را نمی‌گیرند؛ بلکه شکستت را پله‌ای برای شادی خود می‌کنند.

آن شب پسر تا دیر وقت به سخنان پدر فکر کرد. فهمید که انسان در زندگی گاهی باید میان «گفتن» و «سکوت کردن» یکی را انتخاب کند؛ و گاهی سکوت، نه از روی ترس، بلکه از روی حکمت و عزت نفس است.

تاجر نیز پس از مدتی دوباره تلاش کرد. زیان هزار دیناری اگرچه سرمایه‌اش را کم کرده بود، اما تجربه‌ای بزرگ‌تر به او داده بود؛ تجربه‌ای که شاید ارزشش از همان هزار دینار بیشتر بود.

او آموخته بود:

هرگاه گرفتار مصیبتی شدی، پیش از آن‌که درِ دلت را به روی مردم باز کنی، ببین چه کسی واقعاً خیرخواه توست.

زیرا دوست واقعی کسی نیست که فقط هنگام شادی در کنارت باشد؛ بلکه کسی است که هنگام شکست، درد تو را وسیله‌ی شادی خود نکند.

و سعدی چه زیبا می‌گوید:

مگوی اندُهِ خویش با دشمنان
که «لا حَول» گویند، شادی‌کنان

یعنی غم و گرفتاری خود را برای دشمنان و بدخواهان بازگو مکن؛ زیرا ممکن است در ظاهر برایت تأسف بخورند، اما در دل از رنج تو شادمان باشند.

حکمت داستان:
هر رنجی را فریاد نزن، هر رازی را آشکار نکن و هر کسی را محرم دل خود ندان.
گاهی سکوت، بهترین سپرِ انسان در برابر شماتت مردم است.

وقتی از خلق ناامید شد، به خالق پناه بردروزی مردی در زندگی با مشکلات زیادی روبه‌رو شد. هرچه تلاش می‌کرد، گرهی از کارش باز...
24/08/2026

وقتی از خلق ناامید شد، به خالق پناه برد

روزی مردی در زندگی با مشکلات زیادی روبه‌رو شد. هرچه تلاش می‌کرد، گرهی از کارش باز نمی‌شد. از دوستانش کمک خواست؛ بعضی‌ها وعده دادند، اما عمل نکردند. به کسانی امید بست که فکر می‌کرد در روز سختی کنارش خواهند بود، اما وقتی به آنان نیاز پیدا کرد، یکی‌یکی از او دور شدند.

مرد بسیار دل‌شکسته شد. شبی در گوشه‌ای نشست و با خود گفت:

«من به همه امید بستم، اما چرا هیچ‌کس دستم را نگرفت؟»

سپس به آسمان نگاه کرد و آرام گفت:

«یا الله! شاید اشتباه من همین بود که از بندگانت چیزی خواستم که فقط از تو باید می‌خواستم. من به خلق تو تکیه کردم و فراموش کردم که تو خالق همه‌ای.»

از همان شب، تصمیم گرفت امیدش را به الله بسپارد. تلاش می‌کرد، دعا می‌کرد و نتیجه را به خدا واگذار می‌نمود.

چند روز بعد، درِ تازه‌ای به رویش باز شد؛ کاری پیدا کرد که حتی تصورش را هم نمی‌کرد. کسی که هیچ توقعی از او نداشت، دست یاری به سویش دراز کرد و بسیاری از مشکلاتش یکی پس از دیگری حل شد.

مرد لبخند زد و فهمید:

گاهی الله اجازه می‌دهد از خلق ناامید شویم، نه برای اینکه تنها بمانیم؛ بلکه برای اینکه یاد بگیریم امید واقعی را تنها به خالق ببندیم.

توقع از خلق، غصه می‌آورد؛ اما توقع از خالق، امید و معجزه می‌آورد.

وقتی همه درها بسته شد، درِ الله هنوز باز است. فقط کافی‌ست با دل شکسته بگویی:

«یا الله، من دیگر به غیر از تو به کسی تکیه نمی‌کنم.»

داستان خواجه عبدالله انصاری و مرد فقیرروزی مرد فقیری نزد خواجه عبدالله انصاری آمد و گفت:«ای شیخ! سال‌هاست از خدا روزی و ...
23/08/2026

داستان خواجه عبدالله انصاری و مرد فقیر
روزی مرد فقیری نزد خواجه عبدالله انصاری آمد و گفت:
«ای شیخ! سال‌هاست از خدا روزی و گشایش می‌خواهم، اما زندگی‌ام همچنان سخت است. چرا دعایم مستجاب نمی‌شود؟»
خواجه با مهربانی لبخند زد و پرسید:
«اگر امروز خداوند به تو همه دنیا را بدهد، اما آرامش دلت را بگیرد، آیا راضی می‌شوی؟»
مرد لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:
«نه، هرگز.»
خواجه فرمود:
«پس بدان که بزرگ‌ترین نعمت، آرامش دل است. چه بسا خداوند چیزی را از تو بازداشته تا نعمت بزرگ‌تری را برایت حفظ کند.»
آن مرد با دلی آرام از نزد خواجه رفت و فهمید که گاهی تأخیر در خواسته‌ها، خود رحمتی از جانب الله متعال است.
سخن حکیمانه خواجه عبدالله انصاری
«الهی! آن ده که آن به؛ و آن مده که آن به.»
یعنی: پروردگارا! آنچه خیر من در آن است عطا کن، و آنچه به زیان من است از من بازدار.

Address

Istanbul

Opening Hours

Monday 09:00 - 17:00
Tuesday 09:00 - 17:00
Wednesday 09:00 - 17:00
Thursday 09:00 - 12:00
Saturday 09:00 - 17:00
Sunday 09:00 - 17:00

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when قصه ها posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share